
دو سال و یکماه و چهارده روز گذشت با تموم بدیها و خوبیهاش به خاطرات پیوست .
وقتی برای آخرین بار به پیشنهاد من برای خداحافظی همدیگرو دیدیم مثل اینکه خیلی وقت بود انتظار این لحظه رو می کشید تموم فکرش به موبایلش بود که یه وقت smsهایی که میاد بدون جواب نمونه و یا مشغول صحبت کردن با دوستای جدیدش .
آنقدر فکر رفتن بود و انتظار لحظه جدایی رو می کشید تا من سوار ماشین شدم و روی صندلی نشستم برگشتم باهاش خداحافظی کنم دیدم حتی منتظر نموند تا ماشین حرکت کنه گذاشت و رفت . . ..
اگر می دانستم رفتنم برایت اینقدر شیرین است زودتر از اینا می رفتم .
شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت. باید اینطور نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی اجباریست..زندگی در گرو خاطره هاست.. خاطره در گرو فاصله هاست.....فاصله تلخترین خاطره هاست.

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

ناگهانی تر از آمدنت ،می روی
بی بهانه
من می مانم و باران های بی اجازه
و
قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد:
متشکرم که به من فهماندی که:
چقدر می توانم دوست بدارم
و عاشق باشم بی توقع!
متشکرم که به من فهماندی که:
هیچگاه دوستم نداشتی .

يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره .
يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم .
يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره .
يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم .
سلام و عیدتون مبارک
امیدوارم سال خوبی رو آغاز کرده باشین و از تعطیلات استفاده کرده باشین
من و مریم هم به سفر رفتیم...
اول من به شمال رفتم ولی مریم خیلی پر کار تر بود و به مشهد / اصفهان / آمل / تهران/شیراز سفر کرد
خواهر خوبم التماس دعا
![]()

كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود
كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه و غم ها نبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام اينچنين پر سوز و سرمانبود
كاش بودي تا زمستان دلم بي خبر از موج و از دريانبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام اينچنين غمناك و ناراحت نبود
كاش مي شد قلب ، وسعت مي گرفت
پروانه عشق با شمع الفت ميگرفت
كاش مي شد در پس احساسات خنده ها از اشك سبقت مي گرفت

مریم مونده و یه قلب تنها و شکسته . با یه بغضی که تو گلو مونده .![]()
می خواهم از بی رحمی تقدیر ، از بی وفایی آدمها ، از آروزهای بر باد رفته بگویم .
می خواهم از قصه آشفته زندگیم بگویم تا شاید گوشی شنوا برای دلتنگی هایم پیدا شود .
اما نه گوشی شنوا هست و نه رمقی برای نوشتن . . .
بیائید در این روزهای آخر سال اگه دلی رو شکستیم بریم و از اون دلجویی کنیم .
اگه با حرفامون و برخوردامون باعث آزار و بی احترامی به یکی شدیم از اون حلالیت بخوایم .
اگه دوست داشتن کسی که ما رو دوست داشته نادیده گرفتیم به اون عشق بورزیم .
اگه کسانی رو زیر پا بخاطر غرور بیجا له کردیم و پشت چراغ قرمز غرور توقف کردیم با روی گشاده و با زیر پا گذاشتن غرور به آنها بگوییم دوستشان داریم .
و بیایید در آغاز سال جدید به هرچی دروغ و و صفت بد هست پشت پا بزنیم چون منشاء تمام مشکلات و بدبینی هاست .
در این هوای بهاری دل من هواش پاییزیه .
کاش میشد عشق را تفسیر کرد.
خواب چشمان تو را تعبیر کرد.
کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد .
کاش میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد .
کاش میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد. کاش میشد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد .
کاش میشد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد.
کاش میشد ...
كاش كسي تو دلمون پا نميذاشت...
كاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت...
كاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت...





خورشید همچنانکه می رفت ، دل سپرده بود به جاده
دید که آسمون نشسته چشم گریون لب جاده
چشمهای قشنگ و نازش ، خون می ریخت به جای بارون
باورش نبود که خورشید باز میره چه سهل و آسون
رو به خورشید کرد و گفتش باز میری سفر دوباره
باز میاد تو این دل من غم و ظلمت و ستاره
پ . ن . ش.
روز پانزدهم اسفند هم مثل بقیه روزها با خاطرات نه چندان خوب پشت سر گذاشتیم تنها امیدم این بود که در یادآوری روز آشنایی ارتباطمون بهتر بشه ولی فایده ای نداشت . چون باز هم مثل همیشه دروغ ، دروغ و دروغ . و من هم مثل همیشه کم حوصله از دروغ شنیدن . هر لحظه که میگذره فصله بین ما فرسخها بیشتر میشه . اینقدر فاصله ها زیاد شده که حرف همدیگرو یا نمی فهمیم یا نمیخوایم بفهمیم . با اینکه میدونست من مریضم حالمو نپرسید هیچی smsهایی رو هم که میدادم بدون جواب بود . از ۱۵-۱۰ sms میدادم جواب من فقط یدونه بود .![]()
![]()
سلام به همه دوستان و خواهران و برادران دنیا
اگه گفتین امروز چه روزیه ؟
دو سال پیش همین موقع من با مریم آشنا شدم که قلم بسیار زیبا و شخصیت مهربانی داشت من از نوشته های مریم خیلی خوشم اومد و باهاش صحبت کردم و از اون روز به بعد تصمیم گرفتیم که بهترین خواهر و برادر دنیا باشیم
از اون موقع خیلی از آدما (مخصوصا" خودم ) و اتفاقات خواستن ما رو از همدیگه جدا کنن اما هر دفعه بعد از چند روز قهر یا دعوای کوچولو منو مریم دوباره با هم آشتی می کردیم الان بعد از چند روز قهر که باعث شد مریم از من ناراحت بشه دوباره شروع کردیم به نوشتن .
امروز بازم می گم که خواهرم . دوستت دارم…







با اینکه سال 86 رو شروع خوبی نداشتیم و از اول سال من و مرتضی مدام با هم مشکل داشتیم و همیشه در حال مشاجره با هم بودیم و مدام قهر و آشتی و هر بار تصمیم می گرفتم دیگه برای همیشه مرتضی رو کنار بزارم و بعضی از برخوردهامو مثل او ن بشه ولی همیشه یکی به من می گفت نه مگه میشه خواهری برادرشو تنها بزاره و . . .
حالا هم خوشحالم بعد از مدتها که بین من و مرتضی کدورت پیش اومده بود برطرف شده و امیدوارم دوباره مثل اول باشیم .
ولی در مطلب این پست هر چند که مناسب نبود این حرفها رو بزنم از این به بعد نمیتونم هیچگونه گذشتی داشته باشم و با کوچکترین مشکلی برای همیشه خواهم رفت .
هر چه به روز آشنایمون نزدیکتر میشم خوشحالیم و استرسم بیشتر میشه که در روز آشنایمون (البته روز ۱۵ اسفند هست این مرتضی خیلی عجوله ) ما باز هم در کنار هم و با هم خواهیم بود؟! (آخه در حال حاضر با هم قهریم)






باز بوی فتنه می آید
باز طوفان غم در راه است
و چه کسی می داند
دردهای پنهانی مرا
هر از گاهی باید شاهد این طوفان غم باشم
و قلبش را نامهربانتر از همیشه کند
باز دلخوشی من امید به آینده است
آینده ای پر از قولهای دروغ
باز تنها دلخوشیم برگشت دوباره اوست
و به امید بهار خواهم ماند
تا شاید مهربان تر گردد
و باز چه عبث پنداری
چون که او برگردد مهربان تر گردد






چند روز پیش که حسابی درگیر کار بودم و به قول معروف سرم شلوغ بود .یکی از دوستان بهم زنگ
زد و یادآوری کرد که هنوز تحقیق درسی رو انجام ندادم . منم بهش گفتم که فعلا فرصت ندارم
دوستم که سرش خلوت تر بود بهم گفت : اگه موضوعات تحقیق رو بهش بگم حاضره بهم کمک کنه.
و می تونه ترتیب پیدا کردن تحقیق رو بده. با این کارش به من دلگرمی داد.
اما فردای اون روز هرچی که باهاش تماس گرفتم اصلا خبری ازش نشد. و گوشیش خاموش بود.
واقعا چرا وقتی به کسی قول میدیم و دلشو خوش می کنیم. زود یادمون میره؟
الهی !
بینشی عطا کن تا تو را بشناسم ،
همتی تا گناه نکنم ،
خردی تا از تعصب دور باشم ،
قدرتی که هر کاری را با دقت انجام دهم ،
استقامتی که هر کاری را به انجام برسانم ،
صبری تا سختی ها را تحمل کنم ،
عشقی که همه را دوست بدارم ،
سعادتی که خدمتگزار باشم ،
ایمانی که از ترس برکنار باشم ،
و عزتی که بر تو تکیه کنم ،
تا خود تکیه گاه امنی برای بندگان شایسته ات گردم .
دوستای گلم از فردا محرم شروع میشه هر کدومتون در مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) شرکت کردید ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید .

عید قربان بر همه شما مبارک ... همین طور امیدوارم شب یلدای خوبی رو پشت سر گذاشته باشید
من و مریم هم شب یلدای خوبی رو داشتیم و مریم برای من فال حافظ گرفت
اول به من گفت نیت کنم ... منم نیت کردم و اون شروع کرد...
مزرع سبز فلک دیدم و ماه شب نو یادم از کرده خویش افتاد و هنگام درو
من این شعر و قبلا خونده بودم و فکر نمی کردم یه روز این شعر فال من بشه
خلاصه شب خوبی بود و مریم هم برای خودش فال گرفت ولی شعرش یادم نموند ولی تفسیرش این بود که اگر طالب بدست آوردن چیزی هستی باید صبور باشی....
پروردگارا !
تنها به امید یاری تو پای در رکاب توسن تیزپای تقدیر نهاده ام .
دریاب مرا !
که هراس تا ژرفنای وجود بی پناهم رسوخ کرده است و جز با دلارامی تو سر به بالین آرامش نخوام نهاد .
بارالها !
تنها ، به امید خود بر جایم مگذار ، که از من گمگشته تر نیست و نخواهی یافت .
ای دادگر یگانه هستی !
اخلاق مرا نیکو گردان و زبانم را به ذکر نامت مزین کن ؛
قلبم را به نور ایمان و اخلاص لبریز ساز ،و دستان را به تلاش برای معاش حلال و عمل صالح متبرک گردان .
بار الها !
به برکت صدیقان و پاکان بارگاه ملکوتی ات ، و به شفاعت برگزیدگان و خالصان صالح ات دلهای ما را به عطر ایمان و تقوا و به پرتوهای عشق خود منور گردان .

اگه میدونستی چقدر تنهام برام اشک می ریختی
اگه میدونستی چقدر اشک می ریزم تنهام نمیزاشتی

هيچ چيز تورا برنمی گرداند،
اگر همه٬ آسمان گريه شود
اگر همه٬ بنفشه ها پرپر
تو برنميگردی!
ومن
آن مجال طلايی را
ازدست داده ام.
يادم نبود که تو آنجا ايستاده ای،
در انتظار من،
يادم نبود!!..
برگشتم ،
تورفته بودی ،
اما کجا؟؟!!
رفتی که نباشی،
هيچ جا،
هيچ جا...
پدر اينجا
مثل هرروز است.
فقط تو نيستی،
اما، اين <تونيستی> ،
خيلی غمگين است...
هيچ کس به اندازه تو بزرگ نيست ،
مهربان نیست،
هیچ کس تو نمیشود.
کاش آن سرا که میگویند،
دروغ نباشد
کاش،
تو جایی باشی
جایی دیگر
جایی که غم در آنجا نیست
و من دوباره ببینمت
تا آن همه دوری را تلافی کنم...
مهرنوش عزیزم غم از دست دادن پدر خیلی سخته مخصوصا برای دخترها که وابستگی خاصی به پدرشون دارن .
گلم من به نوبه خودم تسلیت میگم و تنها چیزی که میتونم بگم خدا صبرتون بده .
روحش شاد و قرین رحمت الهی

چقدر بده به دیگران دروغ بگیم
چقدر بده در برخورد با دیگران تظاهر کنیم
چقدر بده از اعتماد همدیگه سوء استفاده کنیم
چقدر بده دل دیگران رو به درد بیاریم
چقدر بده که با کارهای بچه گانه خود شخصیت دیگران را زیر پا له کنیم
و چقدر بده حرمت دوستیمان را فراموش کنیم
و بدتر از همه با احساسات دیگران بازی کنیم

اولین پست سال ۸۵ رو تقدیم می کنم به امام زمان (عج)

آقای من مولای من
می آیی تا نهال نیمه جان فضیلتها و زیبایی ها و روشنایی ها را به شکوفه بنشانی .
و به رگهامان نور خواهی ریخت و هر چه دشنام است از لبهامان بر خواهی چید .
زمین را به آسمان گره خواهی زد و زمینیان را با ستارگان آشنا خواهی کرد .

آقا ! به زیبایی گل سرخ ، به لطفات پرنیان ، به طراوت شبنم و به صفای باران است
قلبی که به عشق تو می تپد
و جانی که شور تو دارد
به بلندای آسمان و به اوج سیمرغ است
روحی که به یاد تو از تنگنای ناچیز جسم رها گشته و به سوی تو به پرواز در آمده
از دوستای گلم که در تولد مرتضی شرکت کردن بی نهایت ممنونم .
دوستای خوبم علیرغم میل باطنیم مجبور به یه سفر برم و ممکنه سفرم طولانی بشه . امیدوارم زود بتونم برگردم و دوباره بنویسم .
این دو روزه منتظر تلفن یکی از دوستام بودم که رفته بود سفر زیارتی . همش با خودم می گفتم وقت اذان حتما از حرم به من زنگ میزنه و دل منو تا حرم میبره نمیدونم یا من براش بی ارزش بودم که اصلا" به یاد من نبود یا نماز براش مهم نبود که بخواد لحظه اذان در حرم باشه . یا شاید هم اصلا شهر زیارتی نرفته و منو سرکار گذاشته ![]()
![]()
و در این سفرش حتی یاد کوچکی از من هم نکرد
شاید هم مقصر من هستم فکر می کنم برخوردی که من با اون داشتم اون هم باید متقابلا نسبت به من داشته باشه .

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!

با هفت تا آسمون پر از
گلای یاس و مریم
با صد تا دریا پر عشق
و اشتیاق و پولک
فقط میخوام بهت بگم
تولدت مبارک !!!!

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من
دور از هر بلایِی ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی
برای دوستانی که میخوان بدونن مرتضی در یکم آبان ۱۳۸۶ وارد ۲۴ سالگی میشه ![]()
برای دیدن کادوی نازی جون اینجا کلیک کنید
مرسی نازی جون از هدیه
دلتنگم
دلتنگ تو
دلتنگ دوران کودکیم
دلتنگ بازیهای کودکانه
دلتنگ باران و پرسه زدن در زیر باران
دلتنگ سادگی که هر حرفی رو بدون چون و چرا قبول می کرد
دلتنگ صداقتی که اینروزها گم شده
دلتنگ لحظه هایی که رفتند و هیچ استفاده ای نکردم .
دلتنگ خواب ابدی .
تا حالا شده یکی رو خیلی دوست داشته باشید و ندونید دوست داشتن رو درست مطرح کنید ؟
تا حالا شده از روی دوست داشتن زیاد دچار حس حسادت بشید ؟
تا حالا شده از دوست داشتن زیاد شما سوء استفاده بشه ؟
تا حالا شده کسی رو که با دل و جان بهش عشق می ورزید تنها کسی که براش اهمیت نداشته باشه تو باشی ؟
تا حالا شده از کوچکترین چیزی که برای کسی که دوستش داری دریغ نکنی ولی در عوض اون فقط دروغاشو به شما بگه و حرف راستش پیش دیگران بشه ؟
تا حالا شده به خاطر نگرانی هایی که داری بهت بگن تو کار من دخالت می کنی ؟
تا حالا شده همش بخوان با دروغ تو رو توجیه کنن ؟
تا حالا شده یکی دلتون رو بشکنه ؟
تا حالا شده سرتون داد بزنن ؟
تا حالا شده ؟؟؟؟؟؟؟
تا حالا شده ؟؟؟؟؟؟؟
![]()
وقتی خواهرم اومد تهران قبل از اینکه به خونه برسه تو راه از من پرسید چه گلی بخرم..منم گفتم گل مریم.. مریم زود یه دسته گل زیبا از گل مریم که به طرز زیبایی آرایش شده بود را خرید .

وقتی به خونه رسیدیم مریم اون دسته گل رو به مامان هدیه داد و حسابی مامان رو خوشحال کرد...
شب مامانم دسته گل رو تو آب گذاشت اما چون فردا داشتیم می رفتیم مسافرت مامانم صبح زود دسته گل رو به همسایمون که یک خانم آرایشگر بود داد تا اون خانم گل رو تو آرایشگاهش بزاره...
و اون دسته گل زیبا زینت بخش آرایشگاه در روز ولادت امام زمان بود.
..
چند هفته بعد از این ماجرا وقتی ماه رمضان شروع شد یه روز وقت افطار زنگ خونه ما به صدا در اومد و ما یه خانم و آقای جوان رو دیدیم که برای ما آش نزری آورده بودن
ولی ما اونا رو نمیشناختیم ..
اون خانم و اقا به ما گفتن که روز نیمه شعبان وقتی عروس خانم برای آرایش عروسی به آرایشگاه همسایه ما رفته ...به خاطر اینکه داماد عجله داشته و مغازه گل فروشی اون نزدیکی نبوده نتونسته دسته گل برای عروس خانم بخره... وقتی تو آرایشگاه دسته گل مریم رو می بینه ، خانم ارایشگر ماجرای گل رو براشون تعریف می کنه و به عروس و داماد میگه اگه دوست دارن میتونن اون دسته گل رو برای خودشون بردارن....
و عروس خانم که خیلی خوشحال شده بود برای سلامتی کسی که اون گل رو خریده و کسی که گل رو به اون رسونده دعا می کنه و با خوشحالی به مراسم عروسی می رسن...
***
بله .. اون دسته گل همون دسته گل زیبای مریم و اون خانم و آقای جوان هم همون عروس و داماد بودن که به خاطر تشکر از ما برامون آش نذری آورده بودن ...

یه مدته نمیدونم چرا بیش از حد احساس سر در گمی و پریشانی می کنم . احساس می کنم امواج دریایی که طوفانی هست با سرعت به طرف من میاد ولی نمیدونم چکار باید بکنم .
مثلا تصمیم می گیرم امروز حتما باید وبلاگ رو آپ کنم اما هر چی فکر می کنم هیچ موضوعی به ذهنم خطور نمی کنه که بنویسم . یا اگر دوست دارم درباره مسائلی که در طی روز دیدم و شاهد آنها بودم بنویسم اما می بینم خیلی از مسائلی که درباره آنها بخوام صحبت کنم خسته کننده و ناراحت کننده هست چون در مسیر محل کارم با سوژه های خیلی ناراحت کننده ای مواجه می شوم که همین باعث شده از اول صبح دپرس بشم و با انرژی خیلی کمی روزمو شروع کنم
هر روز تصمیم می گیرم مسیرمو عوض کنم اما فرقی نمی کنه مسیر دیگه هم همین مشکلات یا مشکلات مشابه به چشم میخوره . متاسفانه من هم خیلی حساس هستم و خیلی سریع تحت تاثیر محیط اطراف قرار می گیرم .
امیدوارم زودتر بتونم از این سردرگمی بیرون بیام و دوباره بنویسم .

مرتضی :
خواهر خوبم خسته نباشی...
همیشه سر درگمی یا عدم تصمیم گیری وقتی به سراغ ما میاد که بخواهیم تصمیم مهمی را بگیریم که می تونه آینده ما رو عوض کنه...
من از خصوصیات اخلاقی و شخصیتی تو خبر دارم.
می دونم به هر چیزی که برخورد می کنی نمی تونی بی تفاوت بگذری.. برای همین به آینده کسانی که دوستشون داری اهمیت میدی.. امیدوارم زود زود بتونی خودتو پیدا کنی و به آرزوهات برسی
چند وقتی بود قصد سفر داشتم ولی هر بار کاری پیش میامد و مرا از سفر رفتن منع می کرد . ولی به طور ناگهانی و باور نشدنی مجبور شدم به سفر برم اوایلش خوشحال بودم چون فکر می کردم با دیدن کسانی که خیلی دوستشان دارم روحیه تازه ای می گیرم . خلاصه با شور و شوق فراوانی تنهایی راهی سفر شدم . چه چیزهایی در دنیای کوچک خودم تصور می کردم ولی چی شد ؟ اوایل در فکر سورپرایز کردن دوستانم بودم دوست داشتم غافلگیرشون کنم اما بعد پشمیون شدم و گفتم از قبل اطلاع بدم که اگر قصد سفر داشتند با دانستن اینکه من دارم میرم مطمئنا" برنامه ریزی خودشون رو تغییر می دهند . اما همیشه اونجوری که انتظار داری اتفاق نمی افته .
بله تمام اتفاقاتی که در این مدت برایم افتاد خلاف تصورات ذهنیم بود چی فکر می کردم چی شد ؟
ولی از خدای مهربونم خیلی ممنونم چون دریچه تازه ای از زندگی به رویم باز کرد . هر چند خاطرات تلخ و تنهایی سفر و اتفاقاتی که افتاد خیلی بیشتر از لحظه های خوبم در سفر بود ولی درسهای بزرگی رو گرفتم . یاد گرفتم همیشه نباید به حرفهایی که گفته می شود ایمان داشت و هر وقت حرفی زده شد و انجام شد پس آنوقت باید به آن حرف ایمان آورد . نه صرفا" چون فلان دوست به تو آن قول را داد بدون اینکه هیچ تفکری روی آن داشته باشی آن حرف برایت یک سند معتبر باشد .
اگر کسی گفت دوستت دارم در عمل باید حرفش را باور کنی و باید ببینی برای اثبات این ادعا چه کاری برای تو کرده که بتواند به تو گفته هایش را ثابت کند .
و بزرگترین درسم در این سفر این بود هر لحظه در این سفر به خدا توکل کردم در سخت ترین لحظه های سفرم مرا تنها نگذاشت . چون با مشکلات زیادی در سفر روبرو شدم که حسابی کلافه شده بودم ولی خدا رو شکر و با توکل به خدا و کمک خدای رحمان و رحیم تمام مشکلات یکی پس از دیگری حل شد .
لحظه ای رو که نیمه های شب پانزدهم شعبان از مسجد مقدس جمکران پیاده راهی حرم مطهر حضرت معصومه (س) شدم وسطهای راه که دیگه هیچ رمقی برایم نمونده بود پشیمان شدم که کاش شب را در مسجد جمکران صبح می کردم ولی چون راه زیادی رو اومده بودم فکر برگشت به مسجد هم برایم سخت بود به خدا و آقا متوسل شدم از اونا کمک خواستم . مسیر رو پیاده طی کردم جمعیت عظیمی از مشتاقان آقا پیاده راهی مسجد بودند و عده زیادی هم پس از مراسم و قرائت دعای توسل راهی قم بودند . تا پس از طی مسافتی طولانی به مسیری برای پارکینگ ماشینها در نظر گرفته شده بود و بقیه مسیر رو به سمت جمکران باید پیاده طی می شد رسیدم . اونجا ماشینها مسافران رو پیاده می کردن و زائرانی که از مسجد جمکران بر می گشتند به داخل شهر قم می رساندند خیلی ترسیده بودم و نمی تونستم به هر ماشینی مسیر بدم که دیدم که یک پراید مشکی که سرنشنینان آن مرد جوانی و همسر جوانش بودند در کنار من توقف کردند و خانم جوان از من پرسید تنهایی ؟ من هم گفتم بله گفت کجا میری ؟ با صدای که با بغض همراه بود گفتم حرم و گفت سوار شو در آن لحظه احساس کردم خوشبختترین هستم که خدایم سریع دعای مرا استجابت کردم هر چند مسیر اصلی به حرم رو بسته بودند منو هر طوری بود به روبروی حرم رسوندند و بدون هچی چشمداشتی گفت: کرایه شما صلوات هست . من هم ازشون تشکر کردم و هنگامی به زیارت حضرت معصومه (س) رفتم اولین دعایم برای خوشبخنی آن زوج جوان بود . هر لحظه ای که هم به یاد آنان بیفتم برای سلامتیشون دعا می کنم .
آخه قرار بود یکی از دوستانم در این سفر منو همراهی کنه اما اون هم یه سفر دیگه ای براش پیش اومد و قصد داشت من هم از رفتن زیارت منصرف کنه و منو تنها گذاشت هر چند برای خودش دلایلی داشت ولی دلایلش برای من قابل قبول نبود چون به من قول داده بود و هیچ چیز بدتر از این نیست کسی زیر قولش بزنه نمیدونم شاید هم مثل سفر قبلم که الکی به من گفت در شهرستان هست و نمی تواند به دیدنم بیاید این بار هم به خاطر اینکه نخواهد مرا در این سفر همراهی کند بهانه آورد .
و یا شاید به خاطر قولهای زیادی که به من داده بود و باید عمل می کرد و فکر نمی کرد منو به این زودی ببیند به نحوی باید از من فرار می کرد . ولی هیچوقت حرفش از ذهنم بیرون نمی رود چون گفت هر وقت مطمئن باشم که تو به دیدنم میایی اگر از قبل خبر بدهی حتی برنامه مسافرت داشته باشم به خاطر تو کنسلش می کنم و تنها میمونم تا تو رو ببینم . برای همین گفتم دوستانتان را در عمل بشناسید نه در حرف . چون حرف زدن خیلی راحته ولی عمل به اون کاری است بس دشوار .
و خدا را به خاطر تمام الطاف و نعمتهای بیکرانش که همیشه و در همه حال به من ارزانی داشته متشکرم.

پست این هفته رو تقدیم می کنم به خواهرم که همیشه منو دوست داشته و داره
من و تو روزهای زیادی بدون همدیگر بودیم
سالهای سال دور از هم
تو به من فکر می کردی ... اشک میریختی
ولی من تو را نمی شناختم
تا به همدیگر رسیدیم و تصمیم گرفتیم که همیشه با هم باشیم
بزرگترین تصمیم زندگی را گرفتیم . بزرگترین خرید زندگی
در این مسیر به سختی های زیادی رسیدیم
اما دیگر نمیگذارم سختیها بر من غلبه کند و تو را فراموش کنم
من مثل روز اول خواهم شد تا تو مرا مثل آرزوهایت ببینی
امیدوارم ....
یکی از تابلوهام که پیشکش می کنم به خواهرم مریم
سلام.
تا حالا شده که از کسی که خیلی دوستش دارید بی خبر باشید ؟
تا حالا شده که بخواهید با خواهرتون صحبت کنید ولی بهتون اجازه نده؟
هفته پیش مریم اومده بود تا منو ببینه ُ ولی چون من مسافرت بودم نتونستم پیش مریم باشم و خواهرمو تنها گذاشتم...
ولی وقتی از مسافرت اومدم مریم حاضر نشد منو ببینه و از من دور شد.....
الان هم دنبال خواهرم هستم تا بتونم ازش خبری پیدا کنم و بهم بگه که بازم منو دوست داره یا نه؟؟
۱-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
۲-هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
۳-اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
۵-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
۶-هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
۷-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
۹-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
۱۰-به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
۱۱-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
۱۲-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
۱۳-زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

متن این نوشته از انتخاب خواهر خوبم مریم است . بعضی از قسمتهایش برای منم آموزنده بود !!
سلام.. تاخیر ما رو در بروز رسانی ببخشید . راستش به خاطرمقداری سو تفاهم ها و بی مهری ها مجبور شدیم از دنیای وبلاگ فاصله بگیریم .
قبل از همه چیز می خوام نظرمو در باره خواهر خوب بگم :
یه خواهر خوب عاشق برادرشه ... همیشه در کنار برادرش هست و اونو تنها نمی ذاره . یه خواهر خوب همیشه به فکر سلامتی و آرامش برادرشه . یه خواهر خوب همیشه برادرشو دوست داره و اشتباهات اونو می بخشه . یه خواهر خوب همیشه به برادش اعتماد داره.....

خواهر من(مریم) تمام این خصوصیت ها رو داشت . این من بودم که نتونستم اونو خوب بشناسم .ولی اون از من ناراحت نشد. منم دارم سعی می کنم که به حرافاش گوش بدم و اونو اذیت نکنم . چون می دونم که تمام نگرانیهای مریم به خاطر خودمه....
اما خواهر بد....
خواهر بد شاید اصلا یک خواهر نباشه. اون سعی می کنه نقاط ضعف برادرشو پیدا کنه تا به وسیله اون برادرشو ناراحت کنه. اون به برادرش اعتماد نداره و به حرفاش توجهی نمی کنه...برای همینه که خواهر بد همیشه خواهر خوب رو اذیت میکنه...

متاسفانه باید بگم از وقتی که این وبلاگ رو آغاز کردیم با خواهرهای بد هم آشنا شدم که باعث شد از خواهر خوبم مریم خانم کمی دور بشم.....
اما خوشبختانه با خواهر های خوب هم آشنا شدم که برای تشکر از اونها .اسمشون رو اینجا می نویسم :
خواهر دنیا
خواهر مهرنوش
خواهر وحیده
خواهر ترانه
خواهر پریسا
خواهر محبوب
خواهر مهری


کاش امروز بودی و تنهائیمو میدیدی وقتی بچه ها میومدن و می گفتن منزل نو مبارک فقط با بغض و چشمهای پر از اشک من مواجه می شدن که نمیتونستم هیچی بگم چون اگه حرفی میزدم اشکم سریع سرازیر می شد .
وای خدایا چقدر انتظار سخته !!!! تا بحال انتظار کشیدید ؟ وقتی منتظر عزیزی هستی و بهت قول داده و منتظرش هستی .
وقتی در بدترین شرایط روحی هستی و تنها دلخوشیت اینه عزیزترینت از در بیاد و تموم غصه ها و بی کسی هایت به دست فراموشی بسپاری و لحظاتی که با او هستی خوش باشی .
وای چه روز بدی !!!!!!!
چه سخت گذشت !!!!!!!
با انتظار و دلهره و گریه
اشکهایی که دنبال مسیری برای غلتطیدن می گشت
چه سخته دلتنگی
چه سخته تنهایی
چه سخته دلهره
چه سخته انتظار
چه سخته منتظر باشی
و انتظارت بیهوده باشه
وای خدایا !!!!!!!
چه می بینم
صدای خرد شدنم را می شنوی ؟
قدمهای لرازنم را می بینی که توان قدم بعدی را ندارد
صدای قلبمو می شنوی که از اضطراب تند و تند میزنه ؟
چه سخته انتظار
چه سخته انتظار
چه سخته انتظار
دیگر خاطره هایت را می بینم
با خود می گویم
چرا دیگر نای آغاز نیست
رفتی از کنارم
و دگر نای هیچ کاری نیست
نور قلبم کجاست ؟
خانه آم چرا بی رنگ شده ؟
او رفت و من منتظر می مانم
منتظر خواهم ماند ، منتظر خواهم ماند
تا روزی که مثل روز اول برگردی
و با آغوشی باز پذیرایت باشم .
سلام.اول از همه از مریم تشکر می کنم که دو پست قبلی را بسیار زیبا نوشت
از همه خواهر و برادرهامون هم تشکر می کنم که به ما سر زدند.
متاسفانه پست این هفته داستان نیست و اتفاقی هست که چند روز یش افتاد ولی من ماجرا رو از چند سال قبل تعریف می کنم.....
حدود ۲۰ سال قبل وقتی حمید ۶ سال داشت ..پدرش موفق شد به عنوان پیشخدمت ( سریدار) ذر یکی از شرکت های وابسته به سازمان برق مشغول به کار شود....پس حمید به همراه خوانوادش به تهران اومدن....
حمید خیلی به درس خوندن علاقه داشت و موفق شد از رشته الکترونیک در دانشگاه سراسری
فارغ التحصیل بشه و لیسانس بگیره...بعدشم به خاطر استعدادی که داشت در همون شرکتی که پدرش
کار میکرد استخدام شد و کارشو به عنوان کارشناس برق شروع کرد.
حمید خیلی پسر آروم و سر به زیری بود.نمازشو هیچ وقت ترک نمی کرد.خیلی هم گوشه گیر بود.
با صداقت و پشتکار به کارش ادامه داد و تونست پیشرفت کنه....
بعد از چند سال حمید از یکی از همکارانشون در بخش اداری خوشش اومد.شادی دختر زیبا یی بود
حمید به سرعت علاقشو به شادی مطرح کرد و از پدر و مادرش خواست که به خوا ستگاری اون برن
پدر و مادرشم این کارو انجام دادند و قر ار عروسی رو هم گذاشتن.....
حمید خیلی خوشحال بود .......

چند روز بعد ار خواستگاری یکی از فامیل های شادی از حمید دعوت کرد که به همراه پدر و مادرش در یک
میهمانی که به خاطر حمید و شادی برگزار شده بود شرکت کنند....حمید و پدر و مادرش که بعد ازخواسگاری اولین بار بود شادی و خانوادش رو در یه مجلس خصوصی می دیدن همراه حمید به مهمانی رفتن.
مجلس برای حمید خیلی تازگی داشت ....پسر ها و دخترها در پوشش نا مناسب مشغول رقص بودن..
بزرگترها هم در کنار مجلس مشغول خندیدن و شراب خوردن بودن....مادر حمید نتونست این چیزا رو تحمل کنه و در گوشه ای آروم زیر چادر شروع به گریه کرد......حتی دیدن این مجلس برای حمید هم عجیب بود....
وقتی که به خانه برگشتن بین حمید و مادرش بگو مگو شد....مادر حمید می گفت این دختر مناسب ما نسیت . چرا شادی رو انتخاب کردی؟؟ مگه ندیدی چه لباسی پوشیده بود و چطور می رقصید؟؟
حمید هم می گفت....شما اگه می دونستی چرا قبول کردید و به من چیزی نگفتید؟؟ حالا دیگه گذشته
و من مجبورم با شادی زندگی کنم چون باهاش عقد کردم......
شمارش معکوس برای ازدواج شروع شده بود.همه در تکاپو بودن.حمید هم برای مراسم عروسی چند روز از اداره مرخصی گرفته بود.
صبح روز قبل از عروسی شادی هر چی که با موبایل حمید تماس می گیره نمیتونه حمید را پیدا کنه
همه نگران حمید میشن و دنبالش می گردن......ولی نگرانی اون ها زیاد طول نمی کشه....

حمید رو توی آپارتمان کوچکی که برای خودش خریده بود و قرار بود اونو به اسمه شادی کنه در حالی که خودشو حلق آویز کرده بود پیدا کردن.....
به نظر شما چرا حمید این کارو کرد؟؟؟
خیلی از همکارانم که مهندس حمید رو از نزدیک دیده بودن می گفتن که خیلی پسر متدین و مهربانی بوده و هر چیزی رو که می دونسته به بقیه هم یاد می داده.....روحش شاد
رویا دختر کوچولوی قصه ما هر روز که بزرگتر می شد سئوالات بیشتری داشت که بدون جواب بود . مثلا چرا عکسی از تولدش و نوزادی و . . . تا دوسالگی نداشت . همیشه پچ پچ بچه های بزرگتر از خودش آزارش میداد .

تا اینکه رویا سال سوم دبیرستان شد . پسرخاله رویا خیلی رویا رو دوست داشت ولی رویا نسبت به اون هیچ احساسی نداشت از سماجتهای علی خسته شده بودم هر چه با مادرش هم صحبت می کرد درجوابش می گفت رویا جون نگران نباش شما حق انتخاب داری کسی نمیتونه خودش رو به زور به توتحمیل کنه عزیزم.حرفهای مادر باعث دلگرمی رویا می شد .
فامیل یک روز برای تفریح به باغی که بیرون از شهر رفتند
چند نفر چند نفر همه دور هم جمع شده بودند یک مشغول تعریف کردن ، یکی جک گفتن ، بزرگترها از قدیما می گفتن و حکایتهای شیرین.
ولی رویا تنها داشت در باغ قدم می زد
که ناگهان صدای جیغ رویا جمع رو سراسیمه کرد وقتی کنار رویا رسیدن رویا گوشه باغ بیهوش افتاده بود سریع رویا رو به بیمارستان رسوندن دکتر پس از معاینه گفت چیزی مثل شوک به این دختر وارد شده چه اتفاقی افتاده هم اظهار بی اطلاعی می کردند فقط علی بود که رنگ و رویش پریده بود و چیزی نمی گفت . پس از مداوی اولیه و چند آمپول کم کم رویا چشماشو باز کرد تا مادرش رو دید با صدای بلند زد زیر گریه و گفت مامان بگو دروغه ! بگو دروغه !
مادر که خیلی نگران شده بود گفت چی شده رویا جون چی دروغه عزیزم ؟
رویا گفت مامان جونم علی میگه من دختر شما نیستم
مادر گفت عزیزم حتما سوءتفاهمی پیش اومده عزیزم کرده اینجوری دل تو رو به دست بیاره . بقیه هم حرف سرشون رو به علامت تایید حرفهای مادر تکان دادن .
بعد از چند روز که حال رویا بهتر شد و امتحانات رویا تموم شد مادر همه چی رو برای رویا توضیح داد که اونا رویا رو از پرورشگاه آوردن و . . .
رویا تا یه مدت دچار افسردگی شده بود و فقط کلاساشو می رفت و با هیچ کی حرف نمی زد تا اینکه با مشورت و کمک پزشک تونست شرایطش رو قبول کنه و درساشو خوب بخونه و در دانشگاه قبول بشه . در این مدت رویا یه خواستگار به نام پرهام داشت و رویا هم از اون خوشش اومده بود . تموم قرار و مدارها رو گذاشتن و یه جشن نامزدی مختصری گرفتند .
رویا از وقتی پرهام وارد زندگیش شده بود خیلی دگرگون شده بود هر روز که از دانشگاه برمی گشت با ذوق و شوق فراون تمام اتفاقها رو برای پرهام تعریف می کرد . اما خوشیهای رویا ماندگار نبود یک روز که از دانشگاه بر می گشت پرهام رو با یه دختر دید خیلی ناراحت شد سریع به پرهام تلفن زد اما اون رد تماس کرد وقتی شب با رویا تماس گرفت با عذرخواهی گفت مراسم ختم پدر یکی از دوستانم بودم نتونستم جواب بدم وقتی رویا تمام آدرس های دقیق رو داد که کجا اونو دیده پرهام عصبانی شد و در جواب رویا گفت من خیلی وقت بود می خواستم به تو بگویم دیگر نمی خواهم با تو ازدواج کنم چون علی ماجرای تو رو به من گفته . . .
رویا احساس شکست بزرگی می کرد و با خودش می گفت خدایا علی باید برای رسیدن به من باید با سرنوشت من بازی کنه . اون دیگه الان نمیتونه به هیچ کی اعتماد کنه .
این چه نوع دوست داشتن و عشقیه ؟
مرتضی : به دوستان عزیزم باید بگم که پست این هفته از نوشته های زیبای خواهرم مریم هست.به نظر من رویا بیشتر از هر وقت دیگری نیاز به توجه خوانواده داره.....شایدم نیاز به توجه برادرش...







